تبليغاتX
شبگردشرقی

شبگردشرقی

عارفانه و...

خداجون

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی

اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
 
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

به تو که موندگاری................
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:5  توسط خدیجه  | 

بنده خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل

نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد،

انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،

 انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

 کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت

 و بعد رفت داخل فروشگاه.

 چند دقیقه بعد...

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

 چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:56  توسط خدیجه  | 

خدا و مخلوقات

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:49  توسط خدیجه  | 

دو خط موازی.........

دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید

آن وقت دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد ودر همان یک نگاه قلبشان تپید

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...

خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت:

ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم

 خط دومی از هیجان لرزید.

 خط اولی ... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ

من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم

یا خط کنار یک نردبام

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم

یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت... !

چه شغل شاعرانه ای ...!

در همین لحظه معلم فریاد زد:

دو خط موازیهیچوقتبه هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند ...

بعد معلم ادامه داد:

مگر اینکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خودش را بشکند...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:44  توسط خدیجه  | 

ای قلب من...........

اي قلب من


از تنهايي هايت شكايت مكن و دلتنگ مباش


چرا كه تنهايي از عشق پاك تر است...


اي قلب من


با تنهايي ات به نرمي رفتار كن و وي را سرزنش مكن


چرا كه او تنهاي تنهاست ...


اي قلب من


به تنهايي ات پناه بده و وي را از خود مران


چرا كه او از ترس رانده شده به تو پناه آورده...


اي قلب من


تنهايي ات را دوست بدار


به پاس شبهاي تاريكي كه اشك گونه هايت را نوازش داد


و پريان كوچك گم شده را ميهمان دلتنگي ات كرد...



تو تــنـهـا به دنيا آمده اي


و تــنـهـا از دنيا خواهي رفت...


اي قلب مناز ديوارهاي سخت اين دنيا به ستوه نيا

و براي رهايي تقلا مكن


تو از آسمان به زمين آمده ایو به آسمان باز خواهي گشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:39  توسط خدیجه  | 

یادگار عشق

پروانه ای هستم ، عاشق شمع


عاشق نور

               عاشق روشنایی

                                      عاشق حضور

                                                           عاشق گرمایش

ومن می دانم


                      بالاخره خواهم سوخت


                                                  از آتش بی اعتنای شمع



اما من هم چنان به شمع نزدیک و نزدیکتر خواهم شد



                                                      تا سوختن و خاکستر شدن

                                   تا نیست شدن

                   تا مردن


و همه خواهند دید


                  عشق شمع مرا به آتش کشید


                                               همانگونه که حا ل دلسوخته ام


ز انعکاس نقش رخش بر دل سرمازده ام


                                                       وگرم خواهم شد

                                                                              وآب خواهد شد

                           یخ وجودم از گرمای شمع

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:2  توسط خدیجه  | 

خودخواهی

   مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت:

 من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي.

 فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد

 اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد

 و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.

مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود

يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند،

 اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد

 كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد.

فرشته با ناراحتي گفت:...

 تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:58  توسط خدیجه  | 

خواب خدا

در خواب دیدم که با خدا مصاحبه میکردم...

خدا از من پرسید:«دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم :« اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است،

چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سوال کردم :« چه چیزی در آدم ها بیشتر شما را متعجب می کند؟»

 خدا جواب داد....« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند

 وعجله دارند که زودتر یزرگ شوند...

و دو باره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند».

« اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست میدهند

 وسپس پول خود را خرج میکنند تا سلامتی از دست رفته را دو باره باز یابند»

 « اینکه با نگرانی به آینده فکر میکنند و حال خود را فراموش میکنند

به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی میکنند»

 « اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد

 و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سوال کردم:« به عنوان پروردگار،

دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:« اینکه یاد بگیرند

 نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد.

تنها کاری که می توانند انجام دهند این است

 که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

 « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

 « اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

 « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد

 ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

 « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد

 بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

 «اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند

 اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

 « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

 « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

 با افتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگزارم»

 و افزودم:«چیز دیگری هم هست گه دوست داشته باشید آنها بدانند ؟»

خدا لبخندی زد و گفت...« فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه..............»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط خدیجه  | 

برای تو

و براي تو مي نويسم

 اي دوست و بدان به که 

مي گويي و چه مي گويي بدان لحظه لحظه عمرت

 زماني است براي رسيدن به او 

او که جز او معبودي نيست

او که جز او پناهي نيست

و تو چي مي داني  که      

     از کجا آمده ای و اکنون خود را به کجا رسانده ای

ای دوست بدان که فردا جز خاک چیزی نیست که ماندنی باشد       

 هرکس برای تو امروز دم از ماندن می زند جز صدای رفتن از او چیزی باقی نیست

که دنیا پر است از طنین کسانی که فریاد ماندن زدند

 اما طنین آنها هم دیگر ارزش ماندن ندارد                          

 ای من برای تو می نویسم که ذره ذره ات با تکبر غرور آمیخته شده ای                                           

به کجا رسیده ای ؟                                                                                                               

گوش داده ای به خودت به ندای دلت که چه می گوید ؟                                                         

اینجا دنبال چه

هستی؟                                                                                                            

       تو که می دانی او را روی زمین نمی توانی پیدا

کنی                                                                                                         

  تو که می دانی بی او هیچی تو که می دانی بودن او به بودنت معنا می

دهد                                                        

     پس چرا به بهانه ی اوست  که او را انکار می کنی                                                               

                ای انسان آگاه باش و

بدان                                                                                                                                       

دنبال کسی نگرد که درد تو را

بشناسد                                                                                                                

        چون کسی به اندازه او نمی تواند در دهایت راتسکین دهد.                                                                                                                   

   اوست که می ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:33  توسط خدیجه  | 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

 فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

 و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت:

 مي‌آيد،

 من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود

 و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد

 و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند،

 گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست"
.

 گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم،

 آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.


تو همان را هم از من گرفتي.

 اين توفان بي موقع چه بود؟

 چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟

 و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

 سكوتي در عرش طنين انداز شد.

 فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود.

 خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند.

 آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

 گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

 خدا گفت:...

 و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

 و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود.

 ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

 هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط خدیجه  |